خرید بک لینک

روزی پادشاهی همراه با دخترش از میان شهر عبور کرد.جوانی فقیر و پاکدل هم از آنجا قصد عبور داشت.وقتی پادشاه و همراهان در حال عبور بودند جوان نگاه میکرد.ناگهان چشم جوان به دختر پادشاه افتد و محو تماشا دختر شاه شد.پسر جوان عاشق دختر پادشاه میشود و دنبال آنان به راه می افتد تا به قصر شاه میرسند و آنان به داخل قصر میرود و جوان فریاد میزند و جلوی پادشاه و همراهان میرود و میگوید من دخترت را دوست دارم میخواهم از او خواستگاری کنم که با اشاره شاه نگهبانان جوان را از آنجا دور می کنند و پسر عاشق را حیران و سرگردان رها میکنند و اخطار میکنند اگر بار دیگر بیایی تو را مجازات میکنیم.در این میان مرد دانایی به نزد جوان می آید چون متوجه ماجرا شده بود و به جوان میگوید : تو که میدانی رسیدن به دختر پادشاه برایت محال شده است .پس بیا راه زهد و تقوا پیشه بگیر و از خدا یاری بخواه و به نماز و عبادت خدا برای رسیدن به مقصودت کمک بگیر.جوان میپذیرد و غاری خلوت برای عبادت خود انتخاب میکند خارج از شهر همواره برای نماز و عبادتش به آنجا میرود تا اینکه بخاطر زهد و تقوا شهره مردم میشود.روزی دختر شاه بیمار میشود و تمام دکترها از خوب شدن دختر شاه ناامید میشوند.در این میان وزیر دانای شاه به او میگوید تنها چاره این است که بروید نزد جوان زاهد که شنیده است نفسش حق است و دعایش در درگاه خدا برآورده میشود برود و از او بخواهد تا دعا کند و بیماری دخترش خوب شود.شاه میپذیرد و به نزد جوان میرود و بعد شاه باخود عهد میکند دخترش که بهبود یافت جوان زاهد را داماد خود کند.جوان با تعجب می بیند که شاه با پای خود به غار آمده و از او درخواست کرده است که از خدا بخواهد دخترش را سلامتی بدهد .جوان دعا میکند و دختر بهبود پیدا میکند.بار دیگر شاه به نزد جوان می آید و میگوید که من عهد کرده ام که تو را داماد خود کنم.جوان میگوید من از شما هیچی نمیخواهم پادشاه میگوید آخر شنیده ام تو عاشق دخترم بود حالا چی شده که مراد رسیده ای منصرف شده ای.جوان میگوید من نماز و عبادت برای رسیدن به حاجت خودم میکردم و اینچنین نماز و عبادت الکی من نتیجه داد و شاه را به اینجا آورد. حال اگر واقعا نماز و عبادت خالص برای پروردگار داشته باشم دیگر چه میشود.

موضوعات مرتبط:

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 15:16

صفحه بندی