
پیرمرد تاجری و پولداری که فقط یک دختر داشت و او را خیلی دوست داشت . با فوت همسرش اورا به تنهایی بزرگ کرد و شوهر داد .همچنین تمام اموالش را به دخترش بخشید تا با آنها زندگی کند .اوایل دختر و داماد با مرد خوب و مهربان بودند ولی وقتی فهمیدند که او دیگر اموالی ندارد به او بی احترامی و بی مهری میکردند. پیرمرد که متوجه تغییر رفتار و اشتباه خود شده بود.نقشه زیرکانه ای طراحی کرد.او به دوستش تلفن زد و از او خواست صندوقچه ای را که نزدش امانت گذاشته است برای او بیاورد.دوست پیرمرد هم با صندوقی چوبی و زیبا و سنگین به نزذش آمد.دختر و داماد پیرمرد با دیدن صندوقچه از او پرسیدند . این چیست؟ جواب داد که مقداری از اموال گران قیمتم در این صندوقچه است و بعد از مرگم به شما میرسد.از آن روز به بعد آنها با پیرمرد مهربان شدند و به او احترام زیادی میکردند و پیرمرد از این موضوع خوشحال بود تا اینکه فوت می کند و صندوقچه به آنها به ارث می رسد. مشتاقانه و خوشحال کلید صندوقچه را برمیدارند ودرب آن را باز میکنند با تعجب می بینند که درون صندوقچه پر از سنگ است و یک کاغذ هم کنار سنگها است که روی کاغذ نوشته شده بود. این سنگها از آن کسی است که بی فکر و تدبیر کاری را انجام میدهد و اموالش را می بخشد.
برچسب:
نویسنده: آریا اکبریپور