خرید بک لینک

کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. تقریباً نزدیک قله کوه بود که سیاهی شب سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد. کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: خدایا کمکم کن!ناگهان طناب ایمنی که او را نگه میداشت دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. همه جا تاریک بود و او جایی را نمیدید و نمیتوانست عکسالعملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: خدایا نجاتم بده!صدایی از آسمان شنید که میگفت: آیا تو ایمان داری که من میتوانم نجاتت دهم؟کوهنورد گفت: بله.صدا گفت: طناب را ببر!کوهنورد لحظهای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید. صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده است را دو دستی و محکم چسبیده است ولی او با زمین فقط کمتر از یک متر فاصله داشت!

موضوعات مرتبط:

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 15:16

صفحه بندی