خرید بک لینک

پیرمردی نارنجیپوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش میکنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمیشناسم. خواهش میکنم عملش کنید من پول را تا شب براتون میارم.پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: حتی اگر بچه خودم باشد.این 1 بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش میاندیشید.

برچسب: نویسنده: آریا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 17:49

صفحه بندی